اينجا شده واسم يه استراحتگاه
يه استراحتگاه كه فقط خودم و تنهاييام توش جاداره.
يه جايي واسه رفع خستگي
جايي كه بعد از مدتها، كه تمام اتفاقات خوش و ناخوش زندگي همهي افكارمو دربرميگيره و ديگه نميتونم چيزي رو تحليل كنم و هنگ ميكنم ميام و عمليات ريلكسيشن رو راه ميندازم. تا شايد ذهنم خالي بشه از افكار سخته و خشن روزگار.
اما امروز خيلي خيلي خستم.
به هم ريختهام.
انقدر كه حجيم شدن مغزم رو كاملا احساس ميكنم.
حتي ديگه نميدونم اين استراحتگاه هم واقعا ميتونه آرومم كنه يا نه؟!!!!
نميفهمم.
نميفهميم.
ديگه هيچكس، هيچچيزو هيچكس و نميفهمه و درك نميكنه.
چقدر دور شدم ازش.
بازم بدقولي...
بازم نامردي...........
بازم.....
آخه چند بار بيمعرفت؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خودت بگو....
ازش كاره اشتباهي ديدي؟؟؟؟؟
ازش بيمعرفتي و نامردي ديدي؟؟؟؟
بهت از پشت خنجر زده؟؟؟؟
بهت حرف بدي زده؟؟؟
بياحترامي ديدي ازش؟
آخه چيكار كرده كه تو بعده يه عمري، بازم گذاشتي و رفتي؟؟؟؟؟؟؟؟؟
چرا؟؟؟!!!!!!!!!!!
به چه جرمي؟؟!!!!
غير از اينكه دوستت داره؟؟؟؟
غيره اينكه همه جوره و همه وقت و هر زمان كه اراده كني ميتوني باهاش باشي، باهاش حرف بزني، درد و دل كني، بخندي، خوش باشي، گريه كني، داد بزني، ناله كني......
ازش چيزي بخواي.........
هر چيزي............
هر وقتي.......
هيچ وقت، هيچ وقت نه نميگه...
ناز نميكنه، قهر نميكنه، كلاس نميذاره، نميگه باشه بعد، نميگه به من چه، نميگه نميخوام، نميگه...نه.. نميگه....
اما تو در جواب اين همه خوبي...
پشت كردي به همه اونچه كه داشتي و براي هزار و يكمين بار تصميم به رفتن گرفتي.......

و حالا، سالهاست كه بيهوده و بي هدف در سفري
و جز به رفتن نميانديشي..
بيآنكه بداني......................
او مثل هميشه منتظر است و آماده براي...
جشن گرفتن « هزار و يكمين برگشت تو... »


دوم آبان يكهزار و سيصد و هشتاد و هشششششششت
آهههههههههه.......
پاييزم شروع كرده به خودنمايي.
پااااااااااااييييييييييييييز
آره اومده.
يك ماهه كه اومده.
اما امروز با سرماش بهمون يادآوري كرد كه يه پاييز ديگه از عمرمون داره ميگذره و ما بيخبر از همه جا داريم.........................
سرد شده.
لباساي گرم از بقچه و چمدون و كمد دراومده.
آفتاب كم و بيش هست اما سرماي پاييز كم نورش كرده.
امروز لباس گرم پوشيدم اما سرماي پاييز كه از روزنههاي لباس گرم من، به اعماق وجودم نفوذ كرده، هنوز داره منو ميلرزونه.
...
ساعت 4 بود و داشتم برميگشتم خونه.
مثل هميشه توي ايستگاه اتوبوس نشسته بودم.
اتوبوس بليطي اومد. خوب اون سمت نگه داشته بود و به كسايي كه ايستاده بودن اشاره شد كه سوار اون اتوبوس بشن.
همه رفتيم به سمت اتوبوس مهرباني.
آره درست نوشتم "اتوبوس مهرباني".
چراشو بهتون ميگم، فقط يه كم صبر كنيد.

همه سوار شديم. منتظر بوديم كه راننده بياد.
خوب توي ايستگاه، جاي اصلي اتوبوس، اتوبوس پولي نگه داشته بود و مردم ميرفتن سوار اون ميشدن. خانمي كه توي اتوبوس ما بود بلند شد و از شيشه اتوبوس سرش رو برد بيرون و با چندبار صدا زدن كسايي كه توي اون اتوبوس بودن و متوجه خودش كرد كه بيان سوار اين اتوبوس بشن.
راستش چندباري واسم اين مورد پيش اومده بود، اما خوب حقيقتش روم نميشد كه بهشون بگم و كارايي كه اين خانم كرد رو بكنم ولي اون خانم بدون هيچ ناراحتي اين كارو انجام داد.
و هر كدوم از اونايي كه صداشون كرده بود با تشكر ازش جوابش رو دادن.
.......
يه نفر وارد اتوبوس شد و به دخترخانم جووني كه كنار من نشسته بود گفت: "بليط اضافه دارين؟"
من خودمو زدم به اون راه كه مثلاً نشنيدم (آخه ميدونيد خريد بليط براي من خيلي سخته چون بايد از پل هوايي برم اون سمت خيابون يه مسيري رو بگذرونم تا بتونم بليط بگيرم و اين مايۀ عذابه براي من). خانمي كه بليط ميخواست يه صد توماني توي دستش بود. بهش گفت 4 تا بهم بدين. اون دختر 2 تا بليط داشت. اينجاش جالبه كه اون خانم نه از پولش ميگذشت و نه ميخواست كه بليط رو از دست بده.
دخترخانم جوون به اصرار بليط رو داد بهش و گفت: "بيست تومان ارزش اين حرفارو نداره" و وقتي انكار اون خانم رو ديد گفت: "بندازين توي صندوق صدقات". و اينجوري با اينكه خانومه دو دل شده بود اما بليط رو گرفت و نشست.
راننده اومد و اتوبوس راه افتاد.
توي مسير داشتم به سرما و اتفاقاتي كه افتاده بود فكر ميكردم كه رسيديم به يه ايستگاه.
خانم پيري لنگون لنگون سوار شد. سختش بود روي پا بايسته.
من بازم خودمو زدم به اون راه. پيش خودم گفتم دختري كه كنارم نشسته پا ميشه و جاش رو ميده بهش. يه كم كه گذشت ديدم خبري نشد. نگو اونم خودش و زده بود به خواب.
خلاصه وجدانم بيدار شد و از جام بلند شدم و به اون خانم اشاره كردم كه بياد جاي من بشينه.
از اين كارم خوشحال بودم و داشتم تو دلم شادي ميكردم كه يه خانم جوون كه روي صندلي عقبي نشسته بود بهم گفت: "كيفتون رو بدين من براتون نگه دارم."
خندم گرفت.
...
قربونت برم خدا. چقدر زود، خيلي زود بهمون نيشتر ميزني كه به خودمون غره نشيم.
كه خودمونو بالا نگيريم. كه هميشه يادمون باشه دست بالاي دست بسيار است.
كه فراموش نكنيم اين كاراي كوچيكي كه توي دنيا ميكنيم در برابر لطف بيكران شما هيچه. هييييييييييچ.
الهي فدات بشم كه انقدر دوسم داري كه اينجوري يادم ميندازي كه خوبي يادم نره.
كه حتي اگه بليط گرفتن برام سخته ولي كمك فراموش نشه.
كه اگه با صدا زدن براي اينكه ديگران رو بكشونم به سمت اتوبوس حي و حاضر براي رفتن، ميتونم وقت رو براشون بيشتر كنم به اين فكر نكنم كه روم نميشه صداشون كنم.
كه مهربوني يادم نره.
كه مساعدت يادم نره.
كه وقتي كمك ميكنم توقعي نداشته باشم.
..............
توي اين فكرا بودم كه اون خانم پيري كه جام رو بهش داده بودم بهم گفت: "دخترم ايشالله خوشبخت بشي، خير ببيني."
....
و اتوبوس مهربوني سر ميدون محبت من و پياده كرد و رفت به سمت يه مهربوني ديگه...
به سلامت......
به سلامت اتوبوس مهربوني......
خدايا ممنونم
دلم لك زده بود براي يه صبح قشنگ كه با بارون شروع بشه.
و چه زيبا و دوست داشتني شروع شد.

وقتي توي اتوبوس صورت معصوم اون نوزاد كوچولوي دوست داشتني رو كه بخواب رفته بود ديدم لبخند زدم.
وقتي اون ني ني خوشگلو كه ميون دستاي يه خانم دنبال يه بازي كودكانه ميگشت رو ديدم، خنديدم.
وقتي اون خانم توي كيف پولش دنبال پول ميگشت و اون كوچولوي فضول خواستني زودتر از خانومه وارسي كيفش رو شروع كرده بود و خانومه بهش گفت: "تو هم مثل من تو اين كيف دنبال پول ميگردي"، به اتفاقاتي كه ميافتاد خنديدم.
وقتي نرسيده به ايستگاه پا شدم و ايستادم تا به در نزديكتر بشم و از شيشه اتوبوس نگاهي به بيرون انداختم و ريزش بارون رو ديدم...
با تمام وجودم خنديدم.
خيلي خوشحال بودم.
مدتها بود انتظار يه همچين روزي رو ميكشيدم.
يك ماهي بود خودمو به هر دري زده بودم تا برم شمال و بارون اونجا رو كنار ساحل داشته باشم اما آخرشم نشده بود.........
و حالا توي تهران......
صبح يه روز شهريوري رو با بارون شروع كرده بودم.
باروووووووووووووون

از اتوبوس كه پياده شدم سرم و گرفتم به سمت آسمون و شروع كردم به شكرگذاري و دعاي زير بارون.
گفتم و گفتم....
ممنون
ممنونم بابت اين همه نعمت شگفت انگيز.....
خدايا ببارون بارونتو.
ببارون بارونو تا پاك كنه وجودمو از كثيفي و ناپاكي.
خدايا
خدايا زلالم كن.
خدايا خوش عطرم كن مثل اين گلهاي خوشبوي گل فروشي
و باز ادامه دادم......
هواي شركت گرفته بود....
برقها رو روشن كردم.
كولر....
پنكه....
نه......
كار ساز نيستن.
يه چيزي كم بود.......
چي؟!!!!!....................

بوي هواي تازه و نسيم دلنواز پاييزي رو كه كم كم داره از راه ميرسه....
آره
خودشه...
..........پنجره....
ميرم به سمتش.
پردهارو كنار ميزنم.
بازم بارون........
درخت توي حياط خودمون و درخت توي حياط همسايه خيس بارونن.
ديگه طاقت ندارم.
دستمو ميگيرم به دستگيره و پنجرهارو باز ميكنم.
واااااااااااااااااااااااااي..........
آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه ه
بوي پاييزه...
بوي برگ ريزون پاييز.
داره شروع ميشه.
بازم خش خش برگها.....
بازم زيبايي
بازم پاييز
بازم خداااااااااااااااااااااااااااااا
خدااااااااا........

ديروز شيطان را ديدم.

توي بساطش همه چيز بود: غرور، حرص، دروغ و خيانت، جاهطلبي و ... هر کس چيزي ميخريد و در ازايش چيزي ميداد. بعضيها تکهاي از قلبشان را ميدادند و بعضي پارهاي از روحشان را. بعضيها ايمانشان را ميدادند و بعضي آزادگيشان را. شيطان ميخنديد و دهانش بوي گند جهنم ميداد. حالم را به هم ميزد. دلم ميخواست همه نفرتم را توي صورتش تف کنم.
انگار ذهنم را خواند. موذيانه خنديد و گفت: من کاري با کسي ندارم،فقط گوشهاي بساطم را پهن کردهام و آرام نجوا ميکنم. نه قيل و قال ميکنم و نه کسي را مجبور ميکنم چيزي از من بخرد. ميبيني! آدمها خودشان دور من جمع شدهاند. جوابش را ندادم. آن وقت سرش را نزديکتر آورد و گفت: البته تو با اينها فرق ميکني.تو زيرکي و مومن. زيرکي و ايمان، آدم را نجات ميدهد. اينها سادهاند و گرسنه. به جاي هر چيزي فريب ميخورند. از شيطان بدم ميآمد. حرفهايش اما شيرين بود. گذاشتم که حرف بزند و او هي گفت و گفت و گفت. ساعتها کنار بساطش نشستم تا اين که چشمم به جعبهي عبادت افتاد که لا به لاي چيزهاي ديگر بود. دور از چشم شيطان آن را برداشتم و توي جيبم گذاشتم.
با خودم گفتم: بگذار يک بار هم شده کسي، چيزي از شيطان بدزدد. بگذار يک بار هم او فريب بخورد. به خانه آمدم و در کوچک جعبه عبادت را باز کردم. توي آن اما جز غرور چيزي نبود. جعبه عبادت از دستم افتاد و غرور توي اتاق ريخت. فريب خورده بودم، فريب.
دستم را روي قلبم گذاشتم، نبود! فهميدم که آن را کنار بساط شيطان جا گذاشتهام. تمام راه را دويدم. تمام راه لعنتش کردم. تمام راه خدا خدا کردم. ميخواستم يقه نامردش را بگيرم. عبادت دروغياش را توي سرش بکوبم و قلبم را پس بگيرم. به ميدان رسيدم، شيطان اما نبود. آن وقت نشستم و هاي هاي گريه کردم. اشکهايم که تمام شد، بلند شدم. بلند شدم تا بيدليام را با خود ببرم که صدايي شنيدم، صداي قلبم را. و همانجا بياختيار به سجده افتادم و زمين را بوسيدم. به شکرانه قلبي که پيدا شده بود.

خدا ميداند که چقدر سخت تلاش کردهاي......
وقتي سخت گريستهاي و قلبت مملو از دردست خدا اشکهايت را شمرده است...
وقتي احساس ميکني که زندگيت ساکن است و زمان در گذر است خدا انتظارت را ميکشد...
وقتي هيچ اتفاقي نميافتد و تو گيج و نا اميدي خدا برايت جوابي دارد...
اگر ناگاه ديدگاه روشني را در مقابلت آشکار سازد و اگر بارقه ي اميد در دلت جرقه زد خدا در گوشت نجوا کرده است...
وقتي اوضاع رو به راه ميشود و تو چيزي براي شکر کردن داري خدا تو را بخشيده است...
وقتي اتفاقات شيرين و دلچسبي رخ داده است و سراسر وجودت لبريز از شادي گشته است خدا به تو لبخند زده است.

به ياد داشته باش هر جا که هستي و با هر احساسي خدا ميداند.

برگرفته از وبلاگ http://saina.parsiblog.com
بازم من و اون هستیم که موندیم.
باید بگم.............
"و تنهایی در وجود من باقی............"
اما این تنهایی با تنهاییهای دیگه فرق داره.
تنهایی من، واقعا تنهایی نیست.
یه کسی، یه چیزی درونم، قلبم، وجودم و همهی احساس منو در برگرفته........
و با چشم دله که میشه ببینیش نه چشم دیده.
و این تنهایی رو اونه که پر میکنه.
اگه فکر میکنید حرفام تکراریه، اگه فکر میکنید حسهام تکراریه، بدونید برای من اینجوری نیست.
اون برای من همیشه تازگی داره.
هر لحظه یه جور و هر دم یه حس دوست داشتنی و وصفناپذیر برام داره.
ولی این کلمات برای صحبت در موردش خیلی کم و بی ارزشان واسه همينم هست كه شما با خوندن اين مطالب به اشتباه فكر ميكنيد من حرفاي تكراري ميزنم.
و نميدونيد هر بار كه دستم به نوشتن ميره يه احساس تازه و ناب ديگه نسبت بهش پيدا كردم و اين باعث شده دست به قلم بشم و از اون بگم.
تو زیباترین چیزای دوروبرم میبینمش.
دوسش دارم و بهتر بگم عاشقانه میپرستمش.
.........
خدایا...
خدای من
خدای دوست داشتنی من
این کسی که داره صدات میکنه ریحانهاس
همونی که تو آفریدیش.
تو بودنشو خواستي
تو به وجودش آوردی.
و چون تو بودي... ازت میخواد، ازت انتظار داره که کمکش کنی و تنهاش نذاری.
ریحانهای که داره با همهی وجود عشقشو بهت ابراز میکنه و با صدای بلند فریاد میزنه:
دوستت دارم خدا
چون زیباترين عشق عالمي
دوستت دارم
دوستت دااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااارم

خدایا
تو آنچنانی که من دوست دارم...
پس مرا آنچنان کن که خود دوست داری
و امروز.....
............همه برگشتند.
بعد از 6 روز تنهایی، امروز همه دور هم جمع شدیم.
5 نفر زمینی.
نگفتنیها زیاد بود و من سراپا گوش.
گفتن و شنیدن نیاز ما بود.
گاهی اونا و گاهی من.
اتفاقات تو این مدت...........
خیلی چیزا واسه گفتن داشتم، اما نمیتونستم بگم.........
حرفای نگفتهی من با حرفای اونا فرق داشت
من از اتفاقات درونم...............
و اونا از مامان بزرگ و بابا بزرگ و خاله و عمه و دایی و عمو...........
که همه برام تکراری بود
...................
چقدر دلتنگشون شده بودم.
دلتنگ مادرم...........
پدرم..........
برادرام.................
و باز مادر.........
یه موجود دوست داشتنی که نمیدونم چه کلمهای میتونه ذرهای از ارزششو بازگو کنه.
اون خیلی برام عزیزه، خیلی.........
شُکر
شُکر
شُکرت خدا....که بازم دور همیم،
کنار هم،
با هم
و در آغوش تو.
ممنونتم خدا
ممنونتم

سلام خدا
ظهر بخیر.
ببخشید بازم مزاحمت شدم.
این چند روز همش مزاحمم.
که امیدوارم تا آخر عمر با این که مزاحمم اما با تو باشم.
آخه تو که می دونی 3 روز تنهام.
همه رفتن مسافرت.
من این مسافرت رو به خاطر خودم و تو نرفتم.
خواستم با هم خلوت کنیم.
خالق و مخلوق با هم گپ و گفتی داشته باشیم.
دلم به تو خوشه عزیزدلم.
تویی که یه عمر با کارام ناراحتت کردم و یه بارم به روی خودت نیاوردی.
در صورتی که حتی مامانمم که عزیزترینمه گاهی اوقات از دست کارام عصبانی شده و .........
تو این 3 روز خودمو نگه داشتم که اشتباه نکنم.
وای چقدر سخته خوب بودن.
اونم در مقابل تو که در خوبی و پاکی همتا نداری.
نازنین ترینم نمی دونم چرا عبادت رو به صورت رکوع و سجود ازم گرفتی اما گذاشتم به حساب اینکه میخواستی لذت کنارت بودنو بیشتر بدونم.
آخه می دونی من یه همچین آدمیم. وقتی یه چیزی رو ازم میگیرن نسبت بهش حریصتر میشم.
و بعد از این مدتی که باید بگذره حتما با لذت بیشتری به سمتت میام.
از حکمتت هیچی نمیدونم و شاید ..............
بابا حرفای قشنگی میزنه. یکی از اون حرفا اینه:
"گریه ام دل خوش میخواد"
واقعا بهش رسیدم. چه گریه و چه خنده.
چند روز پیش با اینکه خیلی دلم غمگین و ناراحت بود گریه نمیخواستم، و امروز حتی با شادترین آهنگها هم شاد نشدم.
انگار این آهنگای شاد غمگینترینان.
وجود توئه که آرومم میکنه.
اما وقتی به یاد میارم که دارم روی زمین زندگی میکنم باز دلگیر میشم.
نه اینکه خدای نکرده ناشکری کنم.
نه.
خودت بهتر از هر کسی می دونی.
اما آخه منم زمینیام. از زمینیها.......................
کاش بتونم آسمونی شم، تا دیگه زمینیها برام مهم نباشن و اینکه بخوام به خاطر زمینیها ناراحت بشم.
این تنهایی خیلی زیبا و دوست داشتنیه.
چون با وجود تو پر میشه.
اینجا سکوته محضه. هیچی نیست جز وجود تو.
دستتو رو شونههام حس کردم و لرزیدم.
این همه گناه پشت سرم رو که میبینم میترسم، اما همینکه به یاد تو میافتم باز آرامشه که دلمو میگیره.
بهم کمک کن مثل همیشه.
منو تو بغلت بگیر و رهام نکن.
دوستت دارم.
تا همیشهای باقی
سلام خدا
درو باز کن
من برگشتم

