سلام خدا در رو باز کن من برگشتم
همه جا تاریک
وسیاهه، همه خوابن جز من، بیصدا اشک میریزم، بغض گلومو فشار میده و راه نفسمو میگیره. قطرههای اشک
نمیذارن این صفحهی پر از رنگ گوشی رو ببینم، به سختی میتونم تایپ کنم. صفحهارو
تار میبینم. بالشم خیس
اشکه، یه چیزی رو دلم سنگینی میکنه. کاری ازم برنمیاد. بغضمو مثل همیشه قورت
میدمو یه نفس عمیق میکشم. آااااااااااااااااااه.......... آخرین قطره
اشکم آروم از روی گونهام میغلته و روی بالشم محو میشه. به خیال خودم
آروم شدم. دیدههامو از
روی صفحهنمایش گوشی برمیدارم و به سمت تاریکی میبرم، گوشامو تیز میکنم تا بهتر
بشنوم. توی این سیاهیه
سکوت شب صدای خر و پف باباجون روی اعصابم شیطونی میکنه. مثل چندتا وروجک بازیگوش
که توی یه راهروی مخوف و دراز کفشای پاشنه بلند ماماناشونو پاشون کردن و از این ور
راهرو میرن اون وره راهرو، بازی میکنن و داد میزنن و بلند بلند میخندن. خندههای
بلندی که توی راهرو میپیچه و بارها تکرار میشه.و این میون فقط آوای دلنوازه
بارونه که میتونه منو به سمت خودش بکشونه. سنگینی اشکای
خشک شدهی روی صورتم وحس می کنم. کم کم بارون
شدت میگیره.غرش پیاپی آسمون تنم رو به رعشه میندازه، اونجاست که با تمام وجود
کمبود آغوش امن تو رو احساس میکنم. ایکاش بودی.... کاش بودی و بهم
امنیت میدادی.... کاش بودی و
آرومم میکردی و با حس دوست داشتنی و آرامشبخش نوازش موهام با دستای مهربونت،
چشام سنگین میشد و بین بازوهات برای ساعاتی جون میدادم... ای کاش بودی
مهربونم.... ای کاش.... صدای شر شر آب هوی هوی باد رقص گندمزار خویش را رها میکنم در یاد.... دستهایم روشن دیدههایم خاموش گیسوانم پریشان در باد رو به سوی آسمان میچرخم و میچرخم...... میدوم و میروم....... میکشم دست به روی رخ زرد گندمزار میایستم.... در آغوششان میگیرم و میگریم..... آرام میشوم...... ذهنم خالی از درد، خالی از وسوسه کوچ........ اینجا ابتداست... سرخط صفحهی زندگیست...... آغاز...... در عین حالی که میگیم، میخندیم، شادیمو شادی میکنیم.... انگار یه دنیا دلتنگی، ناراحتی، غصه و ماتم تو دلمونه......... البته یادم نبود که نباید جمع ببندم، پس تصحیح میکنم.... تو دلمه........ شاد و خندونم... همهارو میخندونم.... با بچهها باز میکنم و با بزرگترا شوخی...... اما دلم خستهاس........ نمیدونم چطور آروم میگیره........ نمیدونم چیکار باید بکنم....... سردرگمم.......... خدا سردرگمم....... خدایا..... من، ریحانه، ریحانهی تو....... اینجام....... همینجا..................... لبهی پرتگاه............ منو میبینی.......... صدام میرسه..... صدای فریاده سکوتمو میشنوی......... آااااااااااااااااااااااااااااای
خداااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا.............................. من هنوزم هستم........ هنوزم دارم فریاد میزنم... داد میزنم و کمک میخوام............ داری اون بالا چیکار میکنی................ یه لحظه صبر کن ببین چیکارت دارم....... بابا خستهام............. خسته....... خستهی خسته........... خدا......... خدا..... خدا.. کمکم کن.......................................................................................






نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم آبان 1389ساعت
10:50 توسط عاشق خالق عشق|
نوشته شده در دوشنبه نوزدهم مهر 1389ساعت
12:13 توسط عاشق خالق عشق|
نوشته شده در یکشنبه دهم مرداد 1389ساعت
11:27 توسط عاشق خالق عشق|

